+سلام به همه دوستان. خیلی خوشحالم که در یه قسمت دیگه از پادکست راه پله در خدمتتون هستیم. مهمان امروز مون تجربه های خیلی شنیدنی دارن، اولین پزشکی هستن که دعوت ما رو پذیرفتن، و قرار از تجربههای تحصیلی و زندگی و کاریشون استفاده کنیم. قطعاً پادکست امروز براتون جذاب خواهد بود. خدمت خانم دکتر زکیه احمدی هستیم. خیلی خوش اومدید.
-سلام میکنم خدمت شما و مخاطبین عزیزتون.
+میدونم که امروز روز استراحتتون هست، و لطف کردین با خستگی که دارین دعوت ما رو پذیرفتین و تشریف آوردین.
-باعث افتخارم هست. ممنونم.
+خانوم دکتر شما اگه برگردین به عقب باز هم همین مسیر رو انتخاب میکنید؟ یعنی انتخاب شغلتون به عنوان پزشک و تخصصتون که فیزیک و توان بخشی هست.
-انتخاب سختی هست برای اینکه بشه با قطعیت گفت. اما الان که به گذشته نگاه میکنم میبینم که بله و باید همین جا باشم. از این جهت این حرف رو میزنم که فکر میکنم ما آدمها همیشه قضاوت مون نسبت به دیروز مون اینه که اگر این کار رو انجام نمیدادم یا فلان جا نمیترسیدم شاید همه چی فرق داشت.
اما قصه اینه که ما در اون لحظه که داریم انتخاب میکنیم، بهترین خودمون رو میذاریم. من هر روزی که انتخاب کردم سعی کردم بهترین انتخاب اون روز باشه و شجاعانه انتخاب کردم پس اون چیزی که امروز هستم تاثیر انتخاب شجاعانه دیروزم بوده. امروز نمیتونم اون دیروزی رو قضاوت کنم. یعنی من ۱۸ ساله رو من ۳۵ ساله نمیتونه قضاوت کنه.
+پس خسته نشدید از شیب و فراز پزشکی؟ خستگی تحصیلش، بیمارستان رفتنش و اون دو سه سالی که توی طرح بودین؟ هیچ وقت به ذهنتون خطور نکرد که کاش یک مسیر دیگهای انتخاب میکردم.
-این سختی به نظرم سختی پزشکی نیست و سختی زندگی هست. من اگر سختی پزشک بودم انتخاب نکنم بالاخره باید سختی چیز دیگه رو انتخاب کنم. به ازای سختی هایی که بهم میده اگر بهم خوشی نمیداد نمیارزید. اما آدم ها باید ببینن آیا رنجی که میبرم ارزش لذتی رو که بهم میده داره؟ داره که اینجاییم.
+شما هدف تون از اول پزشکی بود؟ یا نه؟
-بچگیم آره تمام خاطره ها و اهداف بچگیم در پزشک بودن تعریف میشد و حتی روپوش هم برام دوخته بودن. حتی پدر و مادرم رو طبابت میکردم. اما بزرگتر که شدم و راهنمایی و دبیرستان رو تجربه کردم اینطور نبود، مخصوصاً که جو سمپاد اون زمان مهندسی بود، و من خیلی عشق فیزیک بودم و المپیادهای مختلف رو شرکت میکردم. اما سال سوم دبیرستان احساس کردم که این رشته اون چیزی نیست که من میخوام و تغییر رشته دادم.
+یعنی دبیرستان ریاضی فیزیک خوندید؟
-بله.
+عجب پس تغییر رشته دادید به تجربی. رتبهتون چند شد؟
۶۰۰ -منطقه یک. مشهد میخوندم
+سخت نبود براتون چون بچه های دیگه ۳ سال داشتن درس های تجربی رو میخوندن و شما یهو وارد این رشته شدید.
-بدون سختی هم نبود اما فقط زیست بود. شیمی و فیزیک و ریاضی رو که شاید حتی بهتر بلد بودم و در زیست هم خودم رو رسوندم. شاید اگر با بچهها تجربی خونده بودم کنکور رو بهتر از این میدادم ولی خوب بود خداروشکر.
+سال چند وارد دانشکده پزشکی شدید؟
-۸۶
+تخصصتون چیه؟
-تخصص طب فیزیک و توان بخشی که توی شیراز در حالی که مهد این رشته بود خوندمش.
+یه توضیح راجع به تخصصون میدید؟ من خودم خیلی با رشته شما آشنا نیستم.
-بچههای کادر درمان هم خیلی با این رشته آشنا نیستن. در کشور کمه. متخصصین این رشته قبل از انقلاب حدود سال ۵۰ هم در ایران بودن و اولین بخش رو در شیراز تاسیس کردن. اما واقعیت اینه که ما در کشورمون هنوز در مراحل اولیه مثل اورژانس کار داریم و خیلی کم فرصت به کیفیت سبک زندگی میرسه و رشته من هم بیشتر تاکیدش روی کیفیت سبک زندگی هست.
+دقیقاً چه خدمتی به بیماران ارائه میدید.
-حوزه های متفاوت مثلاً کنترل درد، هر دردی که در بدن وجود داشته باشه. حوزه بعدی توانبخشی هست که کارش برگردوندن عملکرد هر بخشی از بدن هست که عملکردش به دلایل مختلف از بین رفته باشه. از یه شکستگی معمول استخوانی تا حتی بیماران سکته. اگر شما عملکرد یکی از حوزه ها یا اندام هات رو از دست داده باشی اون بخشی که قراره شما رو در یک پروسه قرار بده و تو رو به بهترین عملکرد الان تو برگردونه این رشته هست.
+پس رشته جامع و گسترده ای دارید، یه بخش از رشته تون به فیزیوتراپی برمیگرده و یه بخش از رشتتون هم به طب سوزنی.
-بله و مهم ترین بخش اینه که شناخته شده باشه و مخاطب من بدون برای چی قراره بیاد اینجا. مثلاً خیلی از همکارای ما مثل همکارای قلبمون، کارا رو خودشون به عهده میگیرن. مثلاً بیمار اگه از تخت بخواد بیاد پایین، توصیه هایی بکنن یا مراکز توان بخشی محدودی که اره افتاده. به بیمارای مختلف میگفتند که ما یه بخشی از کار اورژانسی رو انجام دادیم و بقیش به قول شیرازی ها دست خداست. و میدونید که بخش مهم درمان بعد از اون قسمت هست.
+یعنی بخش توانبخشی که میگیم بعدش قراره چه اتفاقی بیفته. و کمکش میکنیم.
-یعنی بعد از اون خدمات اولیه شما وارد عمل میشید. خدمات تون حالت بیمارستانی داره و داخل بیمارستان انجام میشه. بخش بیمارستانی توان بخشی یکم با بخش های دیگه فرق میکنه و بیماری که نیاز به مراقبتهای هر روزه داشته باشه و وضعیتش طوری باشه که از نظر زمینهای بیماری داشته باشه طبیعتاً نمیتونه تو بخش توان بخشی بستری بشه. بخش توان بخشی برای بیمار هایی هست که از نظر زمینهای در شرایط ثابتی هستن و حالا ما باید بهشون کمک کنیم که مستقل بشن.
و این کمک به کارکرد بسته به شرایط بیمار هست. مثلاً بیماری که ضایعه نخاعی داره رو نمیتونیم شفا بدیم اما با توجه به سطح بیمار میتونیم به کارکرد بهتری برسونیم ش. یه سری از بیماران ضایعه نخاعی شاید نتونن این کارها رو انجام بدن چون طبیعتاً توان بخشی دریافت نکردن.
+کسی رو داشتید که اینطور باشه؟ می تونید داستانش رو بگید؟
-بله بیماران ضایعه نخاعی خصوصاً اونایی که جوون ترن این مسئله رو درون شون خیلی خوب میبینی.
من در دوران رزیدنتی که تو شیراز بودم، در بخش توانبخشی رزیدنت مقیم بخش بودم و ۵ بیمار داشتم. که یکیشون ضایعه مغزی بود و چهار تای دیگه شون ضایعه نخاعی. همشون تقریبا هم سن من بودن. و خیلی برای من مواجهه باهاشون سخت بود. خیلی آدم های شجاعی بودن و تعجب میکنم.
+خیلی وحشتناک هست.
-واقعا، و به خودم میگفتم اگر جای اون بودی حاضر بودی اندازه اون تلاش کنی.
+کسایی که ضایعه نخاعی هستن دیگه تا آخر عمرشون به سمت ویلچر و تخت میرن؟
-به سمت تخت و ویلچر میرن اما میتونن خیلی عملکرد های بهتری هم پیدا کنن. بسته به ضایعه نخاعی.
+میتونن روی پاشون وایسن؟
-بستگی به ضایعه نخاعی داره، بله، توی همون بخش ما چهار ضایعه نخاعی داشتیم که هر کدومشون یه سطحی بودن. یادمه یه دختر ۱۷ ساله داشتیم که از پنجره اتاقش افتاده بود پایین و میگفت خواب آلود بودم. وقتی به ما تحویلش دادن یه سال بود که روی تخت مونده بود و کلی زخم بستر داشت، مشکل مثانه داشت و….. در حالی که با توجه به چیزی که ما می دونستیم ضایعه نخاعی ش انقدری نباید این دختر رو از کار می انداخت. خانوادهاش نمیدونستن باید براش چیکار کنن. روزی که دست ما رسید یه سال از این اتفاق می گذشت. در طول سه چهار ماه بعد ( پروسه توانبخشی پروسه طولانی هست) عملکرد پاهاش رو پیدا کرد. نمی تونست مثل آدم های نرمال راه بره اما روی پاهاش می ایستاد و یه لنگش کوچیک داشت.
+چه خوب.
-و جالبه من جشن خداحافظی که گرفته بودم و از شیراز میخواستم برگردم، یکی از دوستان یه کادو به من داد و گفت میدونی این کادو رو از کی گرفتم؟ از همون دختری که چند سال پیش توی بخش داشتی و الان توی مغازه کار میکنه. و گرفتن اون کادو برای من خیلی حس خوبی داشت. با اینکه بدترین مریض اون زمان مون بود، با اینکه ضایعه نخاعی ش کم بود اما عارضه هایی براش به وجود اومده بود. و مراقبت از خودش رو هم یاد گرفته بود. توان بخشی همینه. به بیمار یاد میدی که مستقل از جهان باشه، خودت هستی و تا جایی که میتونی خودت برای خودت کار کن. و این توی همه حوزههای زندگیت کمکت می کنه.
+یعنی تو بخش روانشناسی هم کمکش میکنید که به این باور برسه. به نظرم خیلی از کسایی که این مسائل براشون پیش اومده به باورشون هم بستگی داره درسته؟
-بله. در واقع یه بخشی مهار هست، اینکه تو میتونی یه کاری بکنی اما چون باورت اینه نمیتونی انجامش هم نمیدی. در حالی که میتونی.
+اتفاقا دیشب در خدمت یه پزشک مغز و اعصاب بودیم، که میگفتن الان بزرگترین مشکل من با بیمارانم اینه که باهاشون که صحبت میکنم از من ام آر آی میخوان. و بزرگترین مشکل این مسئله این هست که، در ام آر آی اگه حتی یه ضایعه ۵ درصدی هم پیدا کنن، مثلاً در دیس دیگه هیچ کاری نمیکنن. مثلا ورزش و راه رفتن شون رو کم میکنن. اگر هم قرار بود تا ۲۰ سال دیگه هیچ مشکلی براش پیش نیاد تا دو سال دیگه پیش میاد. یعنی مسئله روانی اینجا خیلی پررنگ تره تا اون اتفاق فیزیکی و شیمیایی که می افته.
-واقعا همینه. من اینو به بیمارانی که میبینم هم میگم. من تعداد بیمارانی که میبینم کمه به این خاطر که روی گفتگو باهاشون وقت میذارم و یه بخشی از درمانم همین گفتگو هست. می ایستم و قصه بیمار رو می شنوم. چون علاقم بوده و تا روز امتحان دستیاری من دوست داشتم روانپزشک بشم.
+عجب. دو سال شیراز بودید؟
-سه سال
+واقعا شیراز قطب پزشکی هست؟ ما خیلی خبر های خوبی از شیراز می شنویم. در اخبار و عمل هایی که برای اولین بار اتفاق میافتن. چرا شیراز اینطوری شده؟ مثلاً مشهد یا تهران اینطور نیست؟
-البته مشهد هم خوبه. مشهد میشه قطب شرق کشور. شیراز قطب جنوب رو پوشش میده. اما قصه شیراز مال امروز و دیروز نیست و مال ۶۰ ۷۰ سال پیشه که پزشکی وارد کشور شد. وقتی آموزش نوین پزشکی شروع شد، دانشگاه تهران این رشته رو ارائه می داد و دانشگاه شیراز. اساتید آمریکایی اومدن ایران و قرار شد رشته پزشکی رو اینجا راه بندازن و دانشگاه تهران و شیراز اولین دانشگاه ها بودن. به خاطر قدمتش هم هست.
و البته پژوهش هم مهم هست. وقتی شما پله اول رو درست بزاری بقیهاش هم درست بالا میره. دانشگاه شیراز خیلی از این لحاظ اهمیت به پژوهش و تحقیق میده. و این وجهه پزشک و این مسئله که پزشکی کجا پایه گرفته هم در نگاه مردم تاثیرگذار هست. پزشکی در شیراز مال دورهای هست که پزشک ها خیلی ارج و قرب داشتند و جایگاه شون بالا بوده.
+الان چی؟
-الان خیلی اینطور نیست حتی در نگاه خودشون.
+چرا؟
-در گذشته شاید فکر میکردن که تاثیرشون بیشتر هست. حتی شاید این نگاه واقعیه. ولی یه بخشیش هم چالشهای جامعه هست. جامعه ای که به نظرم همه صنف هاش دچار چالش میشن.
+از شما به عنوان یک پزشک می پرسم که به نظر شما از لحاظ تکنولوژی ایران واقعاً حرفی برای گفتن در درمان پزشکی داره و ما کجای دنیا ایستادیم؟ یا خیلی از بیمارانی که داخل کشور ما میان به خاطر ارزش پول ما این کشور رو انتخاب کردن یا به خاطر اینکه ما در علم پزشکی پیشرفته هستیم.
-درباره تکنولوژی جهان نمیتونم صحبت کنم چون خیلی ازش اطلاعات ندارم. وقتی میتونم راجع بهش صحبت کنم که بقیه جاهای جهان رو هم از لحاظ تکنولوژی بررسی کرده باشم. اما از لحاظ علم واقعاً ایران حرفی برای گفتن داره. من هم کارایی دارم که دوره هاشون رو خارج از کشور گذروندن، و واقعاً پزشکی در ایران از لحاظ علمی و تکنیک کار واقعاً خوبه. یعنی پزشک ها تلاش شون رو کردن و کادر درمانمون خوب هست.
یکم حواشی مون ضعیف تر هست، مثلاً خدمات بیمارستانی، اینکه یه بیمار بیاد و مراقبت ازش چطور باشه. اما کار پزشک ها خوبه و اینکه بگیم فقط به خاطر پول ما میان داخل کشور نیست. کیفیت خیلی خیلی بهتر رو دارن دریافت می کنن با هزینه کمتر و طبیعتاً به صرفه هست.
+خانوم دکتر احمدی، راست هست که ایران بهشت پزشک هاست؟
-نه.
+جهنم هست یعنی؟
-جهنم هم نیست. این شاید حرف یه عدهای هست که میخوام به بقیه بقبولونن اینجا بهشته یا حداقل برای یه عده بهشت هست. اما بهش وقتی که همه جامعه توی وضعیت بهشت زندگی کنن. اگه همه در وضعیت بهشتی زندگی می کنیم پزشکامون هم در بهشتن. نه اینکه من خوشبخت باشم و تو بدبخت باشی. امکان نداره کسی تو جامعهای که همه بدبخت باشن بتونه خوشبخت باشه.
+از نظر درآمد چطور؟ پزشک ها در سطح درآمدی خوبی هستن؟ یا نه فقط آوازه هست؟
-به نظرم آوازه هست و اینکه درصد داره، مثل همه اصناف دیگه که ۵ درصد خیلی موفقن و درآمدهای عجیب و غریب دارن، ولی بقیه دارن در سطح معمول زندگی میکنن، پزشکی هم همین هست. فقط نمیدونم چرا پزشک ها انقدر بولد میشن.
+یعنی مثلاً پزشکی داریم که درآمدش در حد کارمند باشه.
-در حد کارمند نمیدونم، اما بله پزشکی داریم که کارمند دولت یا تامین اجتماعی هست. ولی اینطوری نیست که بگیم پزشک ها یک گنج پنهان دارن. دقیقاً قضیه عرضه و تقاضا هست. شما یه خدمتی داشته باشه بتونی ارائه بدی کسی هست که اون رو از شما بخره. جهان بازار آزاده. خدمتی که برای جامعه ات مفید باشه و ازت میخرن و در عین حالی که برای جامعه مفید بودی خودت هم باید زندگی کنی. ولی اگر خدمتی نداشته باشی که جامعه مفت هم بهت ارائه نمیده.
+خانوم دکتر احمدی، شنیدین که خیلی از پزشکان با کارت مشکل دارن؟ قضیه این چیه اگر قرار باشه مالیات بدن که همه باید مالیات بدن. چرا پزشک ها مخالفت می کنن؟
-واقعیتش اینه که اینجا هم دوباره همون بحث اون یه دونه پزشکی مطرح میشه که با این امر مخالف هست که توی همه صنفها هم پیدا میشه. اون آدمی که دلش نمیخواد مالیات بده. ولی نباید تعمیم ش بدیم به جامعه. ۹۹ درصد دارن کار دیگهای رو انجام میدن، درست انجامش میدن. تو همین کشور سال گذشته اعلام شد که بیشترین مالیات رو پزشکان میدن. چرا این اعلام نمیشه؟ اونایی که فرار مالیاتی هستن بیشتر دیده میشن. و اخبار دنبال اون یه دونه نقطه سیاه میگرده. در حالی که همه دارن کار درست رو انجام میدن.
+بله بنده با شما مزاح کردم. اما واقعاً تو صنف های دیگه هست. من چند ماه پیش یادمه برای صنف طلا فروشها و وکیل ها این مسئله رو شنیدم. یعنی به نظرتون این مسئله فقط برای پزشکا بولد شده؟
-بله. گفتم که آمار رسمی کشور سال گذشته می گفت پزشکا بیشترین درصد مالیات رو دادن.
+پس باید اینو منتشر کنیم.
-بله در حالی که هر کسی کنار من هست و پزشکی خونده، همشون خیلی پاکدست هستند و چطوریه که این تبلیغها انقدر منفی هست؟ و این سیاه هایی که ازشون اخبار صحبت میکنه کجا هستن؟ اینا همون چند درصدی هستن که در همه اصناف پیدا میشن.
+تا حالا به مهاجرت هم فکر کردین؟
-همیشه یه گوشه ذهنم بوده ولی آدم مهاجرت نیستم.
.
+چرا؟
-اینجا رو دوست دارم و دلم نمیخواد همیشه مسافر باشم. چون آدم دلش میخواد یه جای ثابتی رو برای زندگی داشته باشه، و توی پزشکی تو دیر به این جای ثابت می رسی. یه دورهای زندگیت و جای ثابت تو میشه بیمارستان. یه دوره ای که من توی روستا زندگی می کردم برای کارم.
+کجا بودید خانوم دکتر؟
-یه جای خوش آب و هوا تو خراسان جنوبی.
+مثل سربازی پسرا پس پزشکان یه همچین چیزی دارن! سخت بود؟
-نه خیلی بهم خوش گذشت.
+شما تنها پزشک روستا بودین؟
-بله. یه مرکز درمانی داشتیم روی تپه و فقط من و خانواده سرایدارم روی اون زندگی میکردیم و روستا پایین تپه بود. خیلی خوش آب و هوا بود و خیلی آدمای قدردان و مهربونی بودن. البته که آدم اگر خوشحال باشه خوشحالی ش رو همه جا با خودش میبره. نخوای خوشحال باشی هیچ جا بهت خوش نمیگذره.
+انگار اون حس ت غالبه به وضعیت.
-بله. خاطراتی که دارم واقعاً خاطرات جذابی هستن.
+می تونین تعریف کنین؟
-اگه بخوام تعریف کنم مثل خاطرات سربازی پسرا میشه.
+نه کلاً اگه خاطره جذابی دارین یا مثلاً موقعیت خطرناکی دارید تعریف کنید. مثلاً اگر کسی موقعیتی رو جدی نگرفته و شما به عنوان پزشک روستا باید بهش کمک میکردید. به طور کلی بگید.
-این مسئله که گفتید برای ما پزشکا چون شغلمون هست، خیلی جدید به نظر نمیاد. مثلاً عموی سرایدار مون با علائم دل درد و تهوع اومد و من بهش گفتم که برو روی تخت بخواب تا من معاینه قلب رو بیارم. همونجا رو تخت نشست و فوت کرد. چون سکته قلبی کرده بود و ما سعی مون رو در احیا ش انجام دادیم. اما نشد.
+اولین دفعه بود که کسی جلوی شما فوت کرد؟ یا کلاً اولین دفعه کی بود؟
-دانشجویی پزشکی چون تو بیمارستانی از این چیزا میبینی. ولی تنهایی خب سخته. یعنی اونجا تنها کسی که علم پزشکی می دونست من بودم. نوار قلب رو که گرفتم تقریباً چیزی از قلبش نمونده بود. یعنی تو بیمارستان هم اگر بود نمیشد براش کاری کرد. اما مواجهه، مواجهه سختی بود. اونم در حضور عزیزان ش که داشتن به من کمک میکردن که احیا ش کنیم. یا مثلاً نوزادی که تازه از بیمارستان شهر ترخیص شده بود.
خانوادهاش ظهر تابستون تو کلی پتو پیچیده بودنش ( چون خانوادههای روستایی بچه هاشون رو به خاطر سرمای هوا خیلی می پیچونن) قنداق ش کرده بودن. تو ماشین شون نشسته بودن و ۳ ساعت از شهر طول میکشید تا به روستا برسن. و تا رسیده بودن بچه از حال رفته بود. بچه به علت گرمای زیاد اینطوری شده بود و وقتی دادن ش به من مجبور شدم ببرمش زیر آب سرد تا دمای بدنش رو بیارم پایین.
+فوت کرد؟
-نه زنده موند.
+ولی دقایق آخر زندگیش بود درسته؟
-بله توی روستا هم میشه یه سری کارا کرد و اگه تا نیم ساعت دیگه نمیرسید فوت می کرد.
+خیلی وحشتناک هست.
-ولی انگار علم نتونسته به اون سوراخها نفوذ کنه و بهشون بگه نباید این کار رو انجام بدن.
+اگر بچه از گرما میمرد و شما بهشون می گفتید دلیل مرگ بچه شون چیه اون پدر مادر نمیتونستن خودشون رو ببخشن.
-البته بعید میدونم حرفامو باور می کردن و احتمالاً آخرش میگفتن پزشک نمیفهمه.
+خانوم دکتر احمدی، از این بیمار ها هم دارین که بگن برای من چی بنویس؟
+بله زیاد. ولی من چون حوصله گفتگو دارم بهشون میگم تا اینجا من دکترم یا شما؟ و اینکه بشین با هم صحبت کنیم ببینیم کدوم دارو رو واقعاً لازم داری. یکم با بیمار ها صحبت کنی و قانع میشن. ولی خب حق میدم به همکار هایی که خیلی گفتگو مند نیستند و ناراحت میشن.
+من یه خاطره اینطوری دارم. یه بار مادربزرگ رو برده بودن دکتر و وقتی از مطب اومده بودن بیرون، گفته بودن که چطور بود؟ و ایشون گفته بود که این دکتر هیچی نمیفهمه هر چی میگم.
-این چالش رو ما با ام آر آی هم خیلی داریم. اینکه مریضها میگن که این دکتر حتی برای من ام آر آی هم ننوشت. ما میگیم ام آر آی که معجزه نمیکنه و قراره فقط به پزشک بگه که چیکار میخواد بکنه. مثلاً اگه قراره جراحی بشه ما یه تصویر لازم داریم که ببینیم در بدنش چی میگذره. قبلش اصلا لازمش نداریم. اصلا بدونی که اونجا دیسک هست یا نیست. تا زمانی که سبک زندگیت یا درمانت رو تغییر نمی ده اصلاً لازمش نداری.
من همیشه اینو به بیمار ها می گم و کتاب این رو میگفت که اگه جمعیت نرمال رو به سمت ام آر آی ببری حدود ۳۰ درصد یه دیسک دارن، و هیچ وقت هم تا آخر عمرشون متوجه نمیشن. بدون علامت هست. هیچ وقت علامت دار نمیشه ولی از روزی که بفهمه دیگه علامت دار میشه. خب چرا باید بری دنبالش بگردی؟ در حالی که آدم نرمال هم یه درصدی از دیسک رو داره. اصلاً بیماری حساب نمی شه.
+اصلا خیلیا ممکنه با سرطان ندونسته در ۷۰ سالگی فوت کنه. یعنی سرطان داشته و آگاه نبوده. یه پادکستی گوش میکردم که یکی از بچههای حوزه استارتاپ ایران میگفت توی ۴۵ سالگی حالم بد شد و رفتم آزمایش، چند روز بعد از آزمایشگاه زنگ زدن و گفتن برای یه آزمایش دیگه بیا. شستم خبردار شد که یه چیزی هست. نتایج سه روز بعد اومد و سرطان خون داشتم. می گفت تو یه هفته اول خیلی برام سخت بوده و حتی توی راه رفتن من هم تاثیر داشته. اینجا تاثیر روان رو نشون میده که چقدر روی بدن تاثیر داره که آدم مثلا اشتهاش رو هم از دست میده و…. البته الان می گفت خوب شده و حل شده بعد از دو سال. الان ایشون لندن هستن و ایران نیستن. اما ممکنه خیلی ها سرطان داشته باشن و متوجه نشن. آدمی به امید زنده هست.
-البته قصه سرطان متفاوت هست، یعنی سرطان بالاخره خودش رو نشون میده اما باور آدم ها واقعاً تاثیرگذار هست. توی کیفیت کلی زندگی شون و جهان بینی شون و خب طبیعتاً دیدشون به بیماری.
+ داشتیم صحبت می کردیم ولی حرفمون نصفه شد، اگه بخواید مهاجرت کنید به کدوم کشور مهاجرت می کنید و تا حالا راجع بهش تحقیق کردید؟
-واقعیتش من خیلی به مهاجرت فکر نکردم، گزینش بوده گوشه ذهنم که مثلاً به کشوری که چند تا از دوستام رفتن یا خواهرم اونجا هست برم.
+از نظر کسب درآمد به نظرتون بهتره؟
-ممکنه بهتر باشه بله. حوزه ما الان تو کشورهای اسکاندیناوی و شمال اروپا چون جمعیت سالمند هستن پول داره. اما خب من اینجا راحت ترم.
+ان شاالله شرایط بهتر هم باشه. خانم دکتر احمدی کسایی که به شما مراجعه میکنن، معمولاً دسته بندی خاصی دارن؟ یا نه فقط به خاطر عارضه خاصی مراجعه می کنن.
-طبیعتاً باید عمومی باشه ولی من بیشتر دردای ستون مهره رو می بینم و آسیبهای ورزشی. شاید به خاطر معرفی جا افتاده که من تو این حوزه کار می کنم. یعنی افراد من رو به دوستا شون برای این مسئله معرفی میکنن. حوزه کارم بیشتر دردهای اسکلتی عضلانیه مثل آرتروز، به صورت روتین تو کلینیک می بینم.
+شما که توی حوزه اصلاح سبک زندگی بیشتر تمرکز دارید اگه بخواید یک توصیه پزشکی پادکست ما داشته باشید چی هست؟ ورزش هست؟ چون عموم مردم ایران فکر می کنم برای درد کمرشون چند دفعه مراجعه میکنن. اگه بخواید یه نکته عمومی در سبک زندگی بگید اون چی می تونه باشه؟
-ورزش رو که حتماً تو سبک زندگی داشته باشید. ورزشهای سبک هم خوبه در حدی که اون عضله بدونه باید بیشتر از روتین معمولی ش مثلاً فقط سر کار رفتن، کش بیاد و تحمل داشته باشه. و اینکه هوای خودت رو داشته باش. این میتونه همه سبک زندگی رو در بر بگیره مثلاً حواست باشه چی می خوری.
مثلاً یکی میاد میگه من خواستم برای جابجایی مبل کمکم کنن اما این کارو انجام ندم و خودم به تنهایی جابجاش کردم. این یعنی هوای خودت رو نداری. یا مثلاً مامان های خونه دار، کار هایی که می تونستن انجام ندن را انجام دادن و حواسشون نبوده. بیماریهای اسکلتی عضلانی به خاطر فشارهای طولانی مدت به وجود میاد. یعنی مثلاً کارایی که می تونستیم انجام ندیم و انجام دادیم.
+مثلاً کارایی که لازم نبود به این شکل انجام بشه؟
-بله مثلاً در آقایون سبک نشستن. بالا آوردن پات باعث میشه که کمرت راحت تر باشه. اگه کارمندی و ۳۰ سال اینجا نشستی میتونی برای سلامتی ت یه چیزی برای بهبود زاویه پات و کمر تهیه کنی. مثلاً یه چیزی برای زیر پات تهیه کنی یا مانیتور ت رو یکم بیاری بالاتر. کارای کوچیک اینطوری تعیین کننده سلامت ما در آینده هست.
+یعنی اثرش رو در طولانی مدت داره؟
-توجه به جزئیات مهم ترین فاکتور سلامتی هست. روزی که مریض شدی اومدی پیش من من نمی تونم برات معجزه کنم، اما اگر همین چیزهای کوچک رو قبل از اینکه مریض شدی رعایت کنی، و میتونستی بهشون عمل کنی رو انجام بدی میتونی سالم زندگی کنی. طول عمر که البته دست پزشک ها نیست و کیفیت زندگی شون با آموزش می تونه بالا بره.
اگه قراره ۸۰ سال زندگی کنیم و ۴۰ سالش رو در درد و رنج بگذرونی، میتونی با کیفیتتر زندگی کنی. همون هوای خودت رو داشته باش از سنین کم باید رعایت بشه. از ۱۵ ۱۶ سالهها توقع ندارم اما آدم ۳۰ ساله میتونه این کار رو انجام بده. یعنی مثلاً سیگار رو بزاره کنار. فردا ورزش کنه، یه سری کارا رو انجام نده و… اینطور کارهای کوچیک در جوانی باعث میشه در پیری خوشحال تر باشن.
+درست می گید یکی از دوستان تعریف میکرد که من در جوانی برای اینکه بخوام زورم رو به صاحب مغازه نشون بدم تمام بارها رو خودم جابجا می کردم و اون موقع متوجه نبودم. اما الان بعد از ۱۵ سال ۲۰ سال عوارض ش رو دارم می بینم در حالی که نه اون مغازه هست، نه چیزی و من موندم و یک دیسک کمر که درد زیادی داره.
-بیمارها همیشه دنبال یه توصیه دراماتیک هستن که بهشون بگیم و از امروز به بعد زندگیشون از این رو به اون رو بشه. و در تجربه دیدیم که تجربه ای رو نداریم که در یک روز بتونه زندگی آدم رو از این رو به اون رو کنه. اگر یه اتفاق برای کسی می افته تاثیر اون تلاش های کوچیکی هست که قبلاً داشته.
+درسته. خانم دکتر شما اهل فیلم و کتاب هم هستید؟
-بله کتاب خیلی دوست دارم.
+تاثیرگذار ترین کتابی که تا حالا خوندید چی بوده؟
-خیلی سخته بخوام بگم چون در هر برههای یه کتاب خاص زندگی من رو تغییر داده و بعدش که رفتم دوباره خوندمش دیدم اون تاثیر رو دیگه نداره. یعنی در اون روز خاص و سن خاص و اون موقعیت خاص اون کتاب برای من خیلی خیلی تکان دهنده بود. مثلاً یادمه در اوایل دوران پزشکی کتاب وقتی نیچه گریست دکتر اروین د یالوم رو خوندم، و زندگیم رو تغییر داد.
زندگیم به دو بخش تقسیم شد. و بعد از اون من هرچه که اروین د یالوم نوشته رو خوندم و یک یالوم شناس حرفهای محسوب می شدم. ولی دیگه هیچ کدوم شون نمیتونستن منو به اندازه نیچه گریست تکون بدن. در هر دورهای از زندگیم یک کتاب تونسته این کارو برام انجام بده و خوشحالم. خوشحالم که با کتاب مانوس بودم. کتاب های علم روز که من بیشتر در زمینه روانشناسی می خوندم و ادبیات. یعنی من اگر در جهان موازی پزشک نمی شدم قطعاً می رفتم سراغ فلسفه و ادبیات.
+می تونید بهمون چند کتاب معرفی کنید؟
-فلسفه یا ادبیات.
+ادبیات ترجیحاً؟
-من منظورم از ادبیات، البته ادبیات فارسی بود تا کتاب های ادبی امروز. اگر بچهها حال شون با رمان خوب باشه، حتماً لازم نیست برن سراغ کتابهای عتیقه و رمان های امروزی هم که در ایران داره نوشته میشه، واقعاً تاثیرگذار هستن. اگر برای خودم بخوام بگم کتابی رو که توی چند سال اخیر خیلی به دلم نشسته کتابهای آقای مهدی یزدانی مقدم هست، مثل خون خورده. کتاب های تاریخ معاصر رو دوست دارم اینکه بشناسم ما چرا اینجاییم. توی اون برهه تاریخی ۳۰ سال پیش چه اتفاقی افتاده.
+از کجا به کجا رسیدیم؟
-دقیقاً. این کتاب خون خورده برای من این حس رو داشت که یک نقطه خاص از تاریخ ایران که چهار تا سبک تفکر خاص در ایران موجوده و جوان ها و ایران رو به سمت خودش می کشه و عاقبتی که داره. کتاب خب شیرین نیست، تلخه واقعاً اما شنیدن ش برای من خیلی جذاب بود. ادبیات آقای یزدانی مقدم رو دوست دارم.
+خیلی هم عالی قبل از اینکه بحث رو تموم کنیم و ببندیم میخواستم نظرتون رو راجع به پادکست خودمون بدونم.
-ممنونم. من حقیقتاً کارهای جدید رو همیشه دوست دارم، و کار شما جدید هست و خلاقانه. و به نظرم این خیلی خوبه که از حوزه های مختلف، آدمای مختلف و خاطرات مختلف رو به هم وصل می کنه. کار شما در اون نقطه هست و آدم ها میان با تفکرهای مختلف و سبک زندگی های مختلف، جهان بینی خودشون رو میگن و شاید نقطه اتصال همه آدما با هم همینه که کجا می تونن با هم صحبت کنن، و نقطه های مشترک دارن.
+بسیار عالی خانم دکتر اگر نکته پایانی دارید بفرمایید، من خودم خیلی استفاده کردم و سوال زیاد داشتم اما نمیخواستم خیلی اذیتتون کنم، و امروز یکم استرس قطع شدن برق هم داشتیم! چون تایم ماست تدابیر رو اندیشیده بودیم اما خداروشکر قطع نشد.
-من خیلی خوشحال شدم و به نظرم این صحبت خیلی خوب بود. انسانی صحبت کردیم. برام این جذاب بود چون شاید در جامعه قالب رو که برای خودت بزاری سخت هست خودت رو از اون قالب جدا کنی. مثلاً من خودم شاید هرجا میرم اسمم رو ندونن و فقط خانم دکتر صدا کنن و این باعث میشه سخت باشه جدا شدن از اون خانم دکتر بودن، ترجیح خودم این هست که اگر جایی میرم، خودم باشم و اون توی مطب بیمارستان هست که من دکترم. تو بقیه زندگی خودم هستم و خودم رو بیشتر دوست دارم.
+عالی و ممنون خیلی بهمون خوش گذشت خیلی استفاده کردیم و خاطرات جالبی ازتون شنیدیم. موفق باشید و انشالله همیشه داخل ایران بمونید و بتونید به بیمار های بیشتری برسید. خیلی متشکرم ازتون. خسته نباشید، ممنون از نگاهتون و خدانگهدار.